لطفا به دویست متر بالاتر بروید
برقرار باشی و سبز، گل من تازه بمون
نفسم پیش کش تو، جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون
تو که از خود منی ،منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو همه رنج انتظاره
این همه شعر و ترانه همه بی عطر و بهاره
عزت ا... انتظامی حتی در نماز جمعه تهران حاضر شد و طی سخنانی پیش از خطبه از مردم خواست تا برای بزرگداشت انسانیت به مردم افغانستان کمک کنند و حتی پای ییاده در بازار تهران حرکت کرد و از کسبه بازار کمکهای نقدی و عیر نقدی دریافت می کرد..انتظامی از چند سال قبل از حمله عراق وجه انسانی و انسان دوستیش بر هنرمندیش غلبه کرده بود و با این حرکت نیز انسان بودن خود را نشان داد انتظامی همیشه این کارها را بدون درخواست پاداش از مقامات دولتی و غیر دولتی و بصورت خود جوش انجام می داد ......
از چند روز پیش که شنیدم انتظامی پیگیر جلب رضایت اولیای دم و نجات جان بهنود شجاعی شده است، خوشحال شدم و پیش خودم گفتم که حتما این قضیه نیز ختم به خیر خواهد شد اما امروز که خبر احضار وی و پرستویی و پور احمد را به دادسرا شنیدم و اظهارات بازپرس شاملو را خواندم هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم آقای شاملو گفته است که این افراد( هنرمندان) قصد تلطیف احساسات عمومی را دارند تا مردم تحت تاثیر قرار بگیرند و برای یک مجرم و قاتل جانی ملاحظه به خرج دهند .. وا عجبا... آقای شاملو مگر دادگاه بر اساس احساسات مردم حکم صادر می کند در ثانی این حرکت در مقابله با قانون نیست بلکه راضی کردن شاکی برای استفاده از راه دومی است که قانون برای حل مسئله پیشنهاد کرده است حرکت این هنرمندان نه دفاع از قاتل است و نه سرپوش گذاشتن بر قتل ,هنرمندان و خیرین اعتقاد دارند که قتل بر اثر یک سهل انگار ی و جنون جوانی صورت گرفته است و نه بر اساس یک برنامه ازپیش تعیین شده و قاتل در ست است که عمل مجرمانه ای انجام داده است ولی جنایتکار نیست آقای شاملو اجازه بدهید معرفت مان به خود ما هم برسد نه فقط به افغانستان و عراق......همین
قصد دارم مجوز یک هفته نامه یا ماهنامه بخرم نقد، نقد، پولش هم حاضر است
از پله ها آمدم پایین و از جلوی هتل پنجره اتاقت را دیدم که بازبود و داشتی سیگار می کشیدی ولی من سریع سوار ماشین شدم تا من را نبینی ..... خاطرت هست روزهای اول می ایستادم تو پیچ طبقات هتل تا تو را هنگام رفتن به رستوران ببینم و روزهای آخر این تو بودی که یواشکی و به دور از چشم پدر و مادر متعصبت می آمدی انتهای هتل تا تو آسانسور با من تنها باشی و ....
...باید می رفتم ،دیگر تحمل ناراحتیت و دعواهای که بخاطر عشقمان با خانواده وپدر و مادرت می کردی نداشتم. می دانم که صبح سراسیمه از اتاق بیرون خواهی آمد و از رزوشن سراغ مر اخواهی گرفت و یا به آن شماره دروغی که به رزوشن دادم زنگ خواهی زد...اما زیاد تقلا نکن ..آرام آرام از خاطرت خواهم رفت همانطوری که از خاطر دیگران رفتم
گفتم بابا عربها ريختن تو مشهدبيشترشون هم كويتي ها و بحريني هاي پولدارن دختران زيباي هم بينشون هست .هتل داراها هم اتاق به ايراني نمي دهند و دوبرابر قيمت اتاق را به عربها اجاره مي دهند
راستي زيبا اين دختر عربه، "جميله" تو هتل خيلي شبيه توست فقط لهجش فرق مي كنه ولي وقتي با هم هستيم و حرف مي زنيم ، I LOVE YOU را مثل تو ميگه حرف "ال" ش را توك زباني ميگه حرف "ال" ش ميزنه....
خوشحال و متعجب شروع کردم به حرف زدن، از حال و احوالش جویا شدم ،کمی شکسته شده بود و طراوت جوانی دیگر در صورتش نبود ( مریم زمانی قصد داشت با پسری ازدواج کند و از من هم در مورد آن فرد که از قضا می شناختمش نیز راهنمایی خواسته بود ومن هم بعد از تحقیقات ، مریم را از ازدواج با او برحذر داشته بودم ولی مریم فکر کرده بود چون من بهش علاقه دارم نمی خواهم که با فرد دیگری ازدواج کند البته زیاد هم بی راه نگفته بود اما من واقعیت را در مورد خواستگارش گفته بودم )، مریم در فرودگاه بهم گفت که با همان مرد که بسیار نیز متمول است ازدواج کرده و زندگی خوبی دارد و احساس خوشبختی می کند ،گفتم خوشحالم که خوشبخت است اما چرا اینقدر شکسته شده است جواب سر بالای داد و حواله کرد به جبر زمانه و مسائل دیگر ،.......
تازه داشت صحبت مان گل می انداخت که ناگهان مردی از پشت با دست به شانه مریم زد و بدون توجه به من و با حالت عصبانی و با یک لهجه لاتی گفت:الاغ کجایی یک ساعت دارم صدات می کنم وایسادی به حرف زدن با این آقا پرواز داره میره و دست مریم را گرفت و با خود برد و حتی فرصت خداحافظی را هم به مریم نداد و مریم فقط فرصت کرد برگردد و با دست با من خداحا فظی کند من آنجا بود که متوجه شدم چرا مریم شکسته شده بود ،مرد عصبانی دوستدار دیروز و شوهر امروزش بود